مهاجر که انگار راه دور و درازی را پیموده بود به سختی چشمانش را باز کرد. همه جا غرق در نور بود. آرامشی زائدالوصف تمامی وجودش را فرا گرفت. چقدر احساس سبکی میکرد انگار میخواست بپرد ، چه حس خوبی ذره ذره وجودش را فرا گرفته بود. دهان مهاجر از خوشحالی باز شد و با تمام وجود فریاد زد خدا.....
صدایی دلنواز و آرامش بخش تمامی ملکوت را فرا گرفت
بله بنده من
مهاجر: خدایا من کجام
خدا: پیش من
مهاجر: یعنی سختی ها تموم شد
خدا: آری و از این به بعد در جوار من در آرامشی ابدی خواهی زیست
مهاجر: خدایا ممنونم، خیلی دوست دارم
خدا: من هم خیلی دوست دارم، بیشتر از اونی که در ذهنت بگنجه. حالا که اومدی پیش خودم دوست داری مسیر زندگیات رو که تو دنیا طی کردی بهت نشون بدم.
مهاجر: آره دوست دارم
صفحهای به وسعت آسمان شکل گرفت و بر روی آن جاده ای پدیدار گشت. جاده در ابتدا هموار و کم کم دچار فراز و نشیب شده بود و در بعضی از جاها تبدیل به تپه و قله شده بود . بر روی جاده جای دو رد پا دیده می شد.
مهاجر: خدایا این رد پاها مال کیه
خدا: یکی مال منه و اون یکی مال توئه. از ابتدای جاده زندگی بدون این که منو ببینی تا پایان راه همراهت بودم و هر جا که از من کمک خواستی بلافاصله کمکت کردم و هیچ گاه لحظه ای ازت غافل نبودم.
مهاجر همچنان مسیر جاده را با چشم تعقیب میکرد که ناگاه چشمش به یک مسیر بسیار سخت و ناهموار که از همه مسیرها دشوارتر مینمود افتاد که جای یک رد پا بر روی آن دیده میشد. مهاجر دلش گرفت و با گلایه پرسید: خدایاتو که می گفتی همه جا همراهم بودی ولی چرا اینجا که سخت ترین قسمت زندگیم بود رهایم کردی.
و خدا جواب داد: در سخت ترین قسمت زندگیت تو دیگه توان پیمودن اون مسیر رو نداشتی و اونجا بود که من تو رو تو آغوش کشیدم و از اون مسیر سخت عبورت دادم. اون رد پایی که می بینی رد پای منه.
